

مثل همیشه صبح شد و توی اون فضای کوچیک بوی عشق غوغا میکرد . مثل هر روز ،بدنش رو از بالا به پائین برانداز میکرد و اون رو توی آغوش خودش مثل عروسی که لم داده باشه اون گوشهی گودی توی سینهاش تجسم میکرد . نگاه هرزه آدمهای که به پستی و بلندی های بدن لوندش نگاه میکردند ، آزارش میداد و از اینکه نمیتونست کاری بکنه بیشتر عذاب میکشید . آخه مثل هر روز با اون دختر هیچ نسبتی نداشت .
این که همیشه از خجالت نمیتونست حتی کوچیک ترین قسمتی از بدنش رو لمس کنه و فقط از دور نظارهگر بود دیونهاش میکرد . رنگ موهای طلائی دختر خستگی روز رو از تنش می برد و یادش می رفت که سخت ترین کار دنیا رو داره انجام می ده بدون اینکه هیچ پولی بگیره و آینده ای داشته باشه . آینده رو همیشه بین افرادی که مثل هر روز با تنه از کنار هم رد می شدند و نیم نگاهی بهش می انداختند هم نمی تونست ببینه .
با این که تمام روز رو بالای شهر ،بین خانمهای کاکل دار زندگی می کرد، صبح به صبح قبل از هر چیز جذب چشمهای اون می شد و هر کس اون رو می دید ، می فهمید که انگار سالهاست عاشق اونه .
ولی اون روز صبح تصمیم خودش رو گرفته بود . این بار می خواست حرفش رو بزنه . این بار می خواست پا پیش بزاره ، بره جلو و زانو بزنه و تمام دلتنگیهاش رو بگه.میخواست بگه که عاشق شده .میخواست بگه که دلش همیشه از تو آویزونه وقتی اون برای مدتها خیره میشه و هیچی نمیگه .
سعی کرد تکونی به خودش بده ، ولی تا اومد بجنبه صدای شکستن پایین ویترین اومد و خودش رو که از کف میخ شده بود با تمام لباسها و مانکن های دیگر هوار کرد روی دختر .
صبح دیگه از اون خبری نبود . انگار خودش هم اونجا نبود و به جرم فرسودگی انداخته بودنش توی انبار، قاطی یه مشت مانکن کاکلدار که دیگه به هیچ دردی نمی خوردند.

پ ن اول )
گاهی اوقات خیلی لذت دارد ،وقتی زمان بین خلق ونوشتن یک پست
با زمانی که در وبلاگ حک میشود کمتر از پانزده دقیقه باشد .
و البته اگر نویسنده قبلا آنرا در ذهن خود ترسیم نکرده باشد
و این امر بدون شک دروغ شاخ داری تلقی خواهد شد .
پ ن دوم )
صحبت از گوش لیبرال شد . فکر می کنم تنوع در آهنگهای وبلاگ
کمی به گوش شما کمک کند ،می دانم گاهی اوقات راک -بلوز شما
را آزار می دهد . تغییر فعلی چشم گیر است .
پ ن سوم )
کماکان هستیم .
هر چند بدون اصلاح و ویرایش متون .
